نوشته شده توسط:بی بی
چقدر
دلم برای نوشتن تنگ شده. چقدر این روزها کله ام پر شده از چیز، چیز، چیز. چه قدر
آدم ها یک چیزهایی می فرستند طرفم. یک انرژی هایی که آشفته ام می کند. یک نیروهایی
که ازم انرژی می برد. یک حرف هایی که نابودم می کند. درخواست ها، خواهش ها، التماس
ها. حس می کنم دیگر توانش را ندارم. دارم زیر این همه خواسته دفن می شوم. دارم زیر
این همه غم له می شوم. آدم ها. آدم ها. یک موقعی سعی می کردم آدم ها برایم مهم
نباشند؛ چون خیلی مهم بودند سعی می کردم نباشند. همیشه آدم ها بوده اند. مهم بوده
اند. الان مهم نیستند. الان آدم ها مهم نیستند دیگر. چون همه ی آدم ها من هستند.
الان آدم ها که ناراحت بشوند غمم نمی گیرد، دردم می آید. انگار که من ناراحت شده
ام. حالا آدم ها که آشفته اند، نگرانند، خسته اند، من هم هستم، نه به خاطر همدردی،
به خاطر اینکه من اند. بعد فکر کن چند تا آدم باشند که به خاطر من ناراحت باشند.
بهم بگویند چه کار کنم؟ از روی ناچاری بگویند. به این جایشان رسیده باشد. بعد یک
عده آدمی باشند که از من ناراحت باشند. فقط برای اینکه جوابشان را نداده ام گریه
کنند. بعد یک عده ای باشند که مرا بخواهند. اما من خودم را قایم کنم. بعد همه ی
اینها هم من باشند. بعد خیلی سخت است باور کن. دارم دفن می شوم زیر این همه
غمگینی. این همه غمی که جهان را برداشته. دارم له می شوم. باور کن...
نوشته شده توسط:بی بی
فکر میکردم این اعتماد به نفسی که یکهو
آمده سراغم مال کار است. آن روز توی کلاس شعر، حرف زدم. نه اینکه اولین بارم
باشد، اما اولین بار بود که با این راحتی نظراتم را میگفتم، بدون آنکه کلی فکر
کنم که حرفهام درست هست یا نه، بیهوده هست یا نه، تکراری هست یا نه، بدیهی هست یا
نه. فکر میکردم مال این است که جدیام میگیرند سر کار. فکر میکردم مال مشورتهایی
است که ازم میخواهند. به خاطر اعتمادی که تو داری مثلا. اما دیدم اینها نیست
مسئله. آدم که پایش را روی یک سنگ لق بگذارد، هر کاری هم که بکند باز هم میترسد
که بیفتد. حتی میترسد نفس بکشد. میترسد حرف بزند. میترسد پلک بزند. آدم که پشتش
گرم باشد، راحت لم میدهد و حرف میزند، میخندد، نظر میدهد. راحت است. من این
چند وقته معذب زندگی میکردم. همهاش میترسیدم یکهو بیفتم. میترسیدم پایم لیز
بخورد. معذب زندگی کردن خیلی بد است. الان اما پشتم گرم است. هرچه قدر که این
گرمای پشتم بیشتر باشد، هرچه قدر بزرگتر باشد، من هم راحتتر زندگی میکنم. لم میدهم
و زندگی میکنم. مدتها دنبال قاطعیت گشتم. دنبال نه گشتم. دنبال اینکه راحت به
آدمها بگویم نه. دنبال اینکه اجازه ندهم آدمها مسخرهام کنند. بایستم. نخندم.
برخورد کنم. نشد. نمیفهمیدم چرا نمیشود. این بود که ازشان میبریدم. خودم را در
جایگاه مسخره کردن نمیگذاشتم. ازشان فراری بودم. حالا پشتم گرم شده. حالا پشتم از
سر یک خورشیدی پشت این کوهها گرم شده. حالا نورش هولم میدهد جلو. من فقط لم میدهم.
حالا آدمها بیایند حرف بزنند. حریف میطلبیم!
بیست و چهارم آذر که کلی کار داشتم اما نتم
خراب شد و نشستم این را برایت نوشتم.
نوشته شده توسط:بی بی
آخ! توی گلویم مانده بود بدجوری( با استرس روی ج)! که باز هم برایت بنویسم. که بنشینم پشت این کامپیوتر و در سکوت بدون هیچ آدم دیگری برایت بنویسم. از تمام چیزهایی که این روزها نبود. بود اما وقت نداشتم بهشان نگاه کنم. از شعر که همین طور قلنبه شده توی ذهنم و باید بروم بخوانم کمی. از حال و هوایم. از رقصیدن. از خندیدن. از خوش برخورد بودن. از... حالا آمده ام بگویم از همه شان. با این فونت تاهومای ده که دوست داری. بگویم این روزها را چطور سر کردم. بگویم نمی توانم بعضی وقت ها آدم ها را دوست داشته باشم. بگویم دوست دارم غیبت کنم. حال می کنم با غیبت کردن. بگویم از بعضی چیزهایی که نمی شود گفت. بهتر است نگفت. گذشتند این روزها. آدم ها. آدم ها. خیلی سخت است آدم ها را دوست داشت. همه شان را دوست داشت. با همه ی انتظارهای بیجایشان. با همه ی کارهای بدشان. با همه ی حق به جانب بودنشان. با همه ی اعصاب خورد بودنشان. خیلی سخت می شود آدم ها را دوست داشت. شاید بشود ازشان متنفر نبود، شاید بشود باهاشان خوش اخلاق بود، شاید بشود بهشان صادقانه لبخند زد حتی دل سوزاند به حالشان؛ اما خیلی سخت است از صمیم قلب دوستشان داشته باشی.
کاش می شد دوستشان داشته باشم. از صمیم قلب. همه شان را. عمیقا.
من آخر نمازهام برات دعا می کنم. هر بار. توهم بکن. باشد؟
22 آذر بعد از عروسیه خواهرم.
نوشته شده توسط:بی بی
آنقدر شبها دیر میآیم و خسته که وقتی نمیماند برای نوشتن آن همه کلمهای که ردیف میشود هر روز توی ذهنم. کلمههایی که میگویند باید برایت بنویسم. پس کلی نامه تا به حال از دست داده ای رفیق!
معصوم امروز تعریف میکرد از اینکه نامهای از دو سال پیشم را که برایش نوشته بودم خوانده بود و دیده بود که چقدر تغییر کردهام. توی پرانتز بگویم این داستانِ نامهنویسی ما سر دراز دارد! میگفت فقط خودت تغییر نکردی. حتی نثرت هم تغییر کرده. نه اینکه فقط پختهتر شده باشد، اصلا تغییر کرده، بعد هم پشت بندش گفت تو تنها کسی هستی که توی این دنیا دیدهام این همه تغییر کرده باشی. راست میگوید. نمیدانم این خوب است یا بد اما دوره به دوره تغییر کردهام. هی یک چیز دیگری شدهام. هی یک جای دیگری. هی چیزهای دیگری. آدمها این اواخر مرا دوست دارند. فقط دوستم ندارند. بهم توجه میکنند. دلشان برایم تنگ میشود ـ نشان به این نشان که امشب یکی از دوستهام یک اس ام اس ای با همین مضمون فرستاد ـ و از همه جالب تر اینکه میگویند در زندگیشان موثر بوده ام ـ نشان به یک نشان دیگر ـ . برای من هم عجیب میشود وقتی خودم را با همان زهرای سال اول ـ دوم دانشگاه مقایسه میکنم. اما چه طور میشود؟ چی این طور آدمها را جذبم میکند؟ شاید همان تغییر. همان تغییر لحظه به لحظهای که باعث میشود حتی یک روز دنیا را مثل هم نبینم. اینکه یک روز بلند میشوم و اتاقم را، اتاق زردم را میبینم، با فردا که بلند میشوم فرق دارد. یک روز بوی خدا میدهد، یک روز بوی کثافت. اتاق اما همان اتاق است. ماه توی پنجرهی کنار تختم، یک روز میشود لب خندان آسمان و یک روز میشود این شیء نورانی تنها. تنهاتر. یک روز هم میشود یک قمر دور زمین. بعدش این میشود که انگار کلی دنیا دیده ام. یک عالمه دنیا. هر روز این مسیر تجریش ـ انقلاب را که میروم، هر روز یک جهان دیدهام. این شمشادهای دانشکده را که دیدهام، انگار کلی رنگ دیدهام. بعد آدمها فکر میکنند من با تجربهام شاید. نمیدانند گِلم از اول خوب مشت و مال نخورده. گِلم کم رنگ بوده. نمیدانند آمدهام که حسابی اینجا مشت و مال بخورم. که آماده بشوم برای پخت. که هر چه بیشتر مشت و مال بخورم، خوشمزهترم. نمیدانند...
راست میگویی. گِلم دارد حسابی آماده میشود. دارم حسابی له میشوم.
هفدهم آذر، فردای روز دانشجو
نوشته شده توسط:بی بی
درست برعکس شد! امروز صبح چشمهایم از زور گریههای دیشب باز نمیشد. میسوخت و سرخ بود. بعد هم هی گریهام میگرفت. اصلا رفتم پشت دانشکده و کلی روی پاهای شادی گریه کردم. حرفی هم نبود. نمیشد حرف زد. هیچی برای گفتن نبود. جز همان جملهایت که خیلی خوب به کارم میآید. همان جملهی ظرفها و اینها. بله خب! من هم دارم نم نم گشاد میشوم. یعنی صبح احساس میکردم اناری هستم که آبش را گرفتهاند. یک لهشدگی اساسی. اینقدر تنم خسته بود که نمیتوانستم به معلمم دیکسیونق را بدهم. میافتاد زمین. نمیتوانستم به تخته نگاه کنم. نمیتوانستم بخندم. اما وقتی به مریم گفتم که مثل این انارم گفت آره میفهمم. گفتم ولی من تفالهاش نیستم. گفتم مثل یک اناری که آبش را گرفته باشند، رقیق شدم. پوست انداختم و آب انار شدم. گمانم میارزد. اینکه این طور آبلمبون شدم میارزد. اینکه حالا آب انارم میارزد. حسابی!
چقدر حرف زدن خوب است. چقدر پشت دانشکده خوب است. معصوم خوب است. وضو گرفتن خوب است. نمازخانه خوب است. دستش را گرفتم تا تقسیم کنم آرامشم را با او. با دنیا. نماز جماعت ِ مغرب عشا به امامت کچوئیان خوب است و آرامش.
برعکس شد. وقتی آمدم خانه از خوشحالی میرقصیدم و جیغ و داد میکردم. درست برعکس شد!
سیزدهم آذر، روزی که فردای یک شب سخت بود
نوشته شده توسط:بی بی
امروز خیلی پائیز
بود. توی راه خیلی پائیز افتاده بود. چشم هام گیر می کرد روشان. روی بعضی هاشان.
گره می خورد و میخکوب می شد. خم می شدم و برشان می داشتم. دوتاشان را برداشتم.
گرفتم دستم و دیگر نتوانساتم بگذارم زمین. توی دستم خشک شدند. زرد شدند. آخرش هم
افتادند روی تختم. چسباندمشان به دیوار اتاقم. تا فکر کنم برگ ها هیچ وقت از درخت
نمی افتند. امسال خیلی پائیز است. هیچ سالی این همه برایم پائیز نبود. هیچ سالی
این همه پائیز توی پیاده روها نیفتاده بود. توی جوب ها.توی سطل آشغال ها. هیچ سالی
مثل امسال این همه شجریان ببار ای بارون ببار نمی خواند. هیچ سالی این همه اتوبوس
ها غمگین نبود. هیچ سالی این همه گرم نبود پاییزش. اینقدر گرم که دست هام یخ بزند
و تنم داغ ِ داغ. هیچ سالی اینقدر سنگین نبودم. شاید از شعر. این همه شعری که هر
روز دارد توی من متراکم می شود و نمی ریزد. هی دارد جمع می شود توی گلویم و شاید
یک روز دکترها فکر کنند گواتر گرفته ام. این همه واژه که می نشیند روی دست هام.
امسال خیلی پائیز
است. امسال خیلی قرمز است. خیلی زرد است. خیلی برگ است. امسال خیلی اندوه است.
اندوه می آید توی قلبم و فشارش می دهد. امسال خیلی آدم ها نیستند. امسال خیلی یک
چیزهایی هست. یک چیزهایی نیست. امسال یک جوری است. فکر کنم خیلی پائیز است.
شنبه نهم آذری که
خیلی خیلی اندوه بود.
نوشته شده توسط:بی بی
امروز با استاد حرف زدم. خیلی اتفاقی دیدمش. داشت از سلف می رفت طرف اتاقش. برعکس همیشه با کسی نبود. برعکس همیشه دوره اش نکرده بودند آدم ها. صاف آمد جلوی راه من. بهش گفتم که می خواهم باهاش حرف بزنم. گفت خب الان بگو. هول شدم. این چند وقت دوست داشتم حرف بزنم اما نمی دانستم چی می خواهم بگویم. کمی که فکر کردم گفتم من به هم می ریزم. هی به هم می ریزم. بعدش حرف های خیلی خوبی زد.حرف هایی که شکه شدم از شنیدنشان. حرف هایی که باید می شنیدم. تک تکشان را. گفت آدم ها وقتی یک چیزی را قبول کردند دیگر نباید درش شک کنند. یک حدیث از امام علی گفت و این ها را پشت بندش. گفت ابزار رسیدن به آن مهم نیست. مسئله این است که اگر بخواهی شک کنی، در همه چیز و برای همیشه شک می کنی. حرف دیگری هم زد که میخکوبم کرد. گفت آدم ها وقتی به یک چیزی می رسند سریع باید بهش عمل کنند. آن وقت است که شناختشان کامل می شود. یعنی هر آگاهی ای لزوما منجر به عمل نمی شود و تا زمانیکه بهش عمل نشود، انگاری که یک شناخت ناقص است.
استاد خوب مرا می شناسد. خوب سیر تغییراتم را می داند. حرف هایی که می زد همانی بود که باید می شنیدم. شاید ده دقیقه طول کشید. اما پُر شدم. خیلی پُر!
سر کلاسش هم حرف های قشنگی می زد.می گفت بچه ها تا بچه اند، با جهان وحدت وجودی دارند و هرچقدر بزرگ می شوند همین طوری یک شکافی می افتد بین خودشان و جهان و دوتا می شوند از جهان. باز دلم بچه خواست! بدجوری!( این هم لحن دارد)
چهارشنبه ششم آذر هشتاد و هفت. یک روزی که اینترنتم خراب شد و به پنچ نفر زنگ زدم تا یک ایمیلی بهت بدهند و بگویند که بهم بزنگی تا برنامه ی فردا را هماهنگ کنیم. تا حالا هم که زنگ نزده ای. انگار قرار نیست زنگ هم بزنی اصلا.
نوشته شده توسط:بی بی
امروز روز چهارمی
است که نامه مینویسم. اما امروز بدون شک یک روز نبود. خیلی بیشتر بود از یک
روز. دیروز هم بدون شک یک روز نبود. خیلی کمتر بود از یک روز. سهشنبهها واقعا
برنامهی فشردهای دارم. سه تا کلاس دانشگاه. یک کلاس شعر. به علاوهی جلسهی گروه
درمانی روانکاویام. به این خاطر کلی اتفاق میافتد توی همین یک روز. گاهی این طور
میشود. مثلا حتی توی یک هفته. به سارا گفتم میفهمی من از هفتهی پیش تا به حال
چقدر تغییر کردهام. گفت آره. سارا یک دختری است که اگر ببینیش فکر میکنی که هیچ
ربطی به من ندارد. فکر می کنی اصلا نمیشود که ما با هم دوست باشیم. نمیدانم چه
شد که به هم نزدیک شدیم. احتمالا سر واحد روش تحقیق عملیام که باهاش کیس استادی
کردم و کل زندگیش را برایم گفت. سر حرفهایم. حرفهایی که شاید حس میکرد متفاوت
است با حرفهای دیگران. میگفت من با تو همذات پنداری میکنم. بحث میکردیم با
هم. روراست بودم با او هم. شاید تعجب میکرد از این همه روراستی من. امروز از
تربیت بدنی که برگشتم، وقتی مرا دید، کلی دست تکان داد. گفت وقتی پشت دانشکده
داشتم سیگار میکشیدم بهت فکر میکردم. یک بار در بارهی کاریزما حرف زدیم. اینکه
من تا به حال نداشته بودمش اما احساس میکنم تازگیها دارمش. کاریزما را دارم. گفت
شیطون کاریزما کارش را کرد ها. شوخی میکرد. اما بابا همیشه میگوید که شوخی
زیربنای جدی دارد. کلی حرف زدیم. آخرش که داشتم میرفتم گفتم آرام شدی؟ گفت نمیدانم
باید ازت دور شوم بعد بگویم. گفتم این روزها آنقدر آرامش دارم که فقط دوست دارم
تقسیماش کنم با آدمها. بدهمش بهشان. و اینجا بود که پرسیدم تغییر کردهام یا
نه. دارم تقسیم میکنم این آرامش را. نمیدانم چه طور میشود که آدمها به تورم میخورند.
صبحتر که رفتم به فاطمه خودنویس را بدهم هم، همینطور شد. ده دقیقهای بیشتر
نمانده بود به کلاس بعد. خودنویس را پرت کردم تقریبا. چون نمیگرفت. نمیفهمید بهش
لطف نمیکنم. نمیفهمید وقتی میگویم نمیتوانم دیگر باهاش بنویسم یعنی چه. بعد هم
بُغ کرد. وقتی از دستش در رفتم و دوید دنبالم و گفت که میبرد برای چند روز و پس
میآورد. آن وقت بُغ کرد. دستش را گرفتم. رفتیم پشت دانشکده و کمی حرف زد. فاطمه
از آن آدمهایی است که همهی مردم را از روی محبت نگاه میکند. هیچ قاعدهی دیگری
هم ندارد. این طور میشود که هی میزنند پس کلهاش. بهش گفتم آدمها بر اساس
قاعدههای اخلاقی با هم رفتار میکنند، تو از روی محبت. نتیجهی هر دو یک رفتار
اخلاقی میشود. اما وقتی تو متوجه میشوی که منشا این رفتار اخلاقی این همه فرق
دارد، این طور ناراحت میشوی. فاطمه تایید کرد. گفت خوب فهمیدهای. گفت باز هم
بگو. کمی گفتم. دستش را که گرفتم تقسیم شد این آرامش. این آرامشی که نمیدانم چقدر
قرار است دوام بیاورد برای خودم.
امروز آدمها را گیج
و گنگ نگاه میکردم. انگار که برای اولین بار است. انگار که تا به حال آدم ندیدهام.
حرکاتشان، خندههاشان، حالت صورتشان، همه را اولین بار بود میدیدم. آن وقت اگر
یک آشنایی مرا میدید که توی صف غذا آن طور با حیرت دارم به اطرافم نگاه میکنم؛
اگر بهم میخندید و سلام میکرد و احوالپرسی؛ مجبور بودم بشناسمش. در حالی که
قیافهی او هم مثل همهی صورتهای دیگر عجیب بود. میخندیدم به زور و این حیرت را
دور میکردم و سلام میدادم. آدمها مجبوراند. مجبوریم آشنا که میبینیم سلام
کنیم و احوالپرسی. مجبوریم جواب خوبی را ممنون بدهیم، با آنکه حالمان بد است.
مجبوریم در کلاسهای درس بنشینیم و ساکت و صامت گوش کنیم. مجبوریم. مجبوریم. انگار
آفریده شدهایم که مجبور باشیم ...
طولانی شد. هنوز هم
حرف بود. اما میگذارم برای بعد. دکتر صنعتی امروز خیلی حرفهای خوبی زد. بعد. بعد.
تبلیغات