نوشته شده توسط:بی بی
امروز خیلی پائیز
بود. توی راه خیلی پائیز افتاده بود. چشم هام گیر می کرد روشان. روی بعضی هاشان.
گره می خورد و میخکوب می شد. خم می شدم و برشان می داشتم. دوتاشان را برداشتم.
گرفتم دستم و دیگر نتوانساتم بگذارم زمین. توی دستم خشک شدند. زرد شدند. آخرش هم
افتادند روی تختم. چسباندمشان به دیوار اتاقم. تا فکر کنم برگ ها هیچ وقت از درخت
نمی افتند. امسال خیلی پائیز است. هیچ سالی این همه برایم پائیز نبود. هیچ سالی
این همه پائیز توی پیاده روها نیفتاده بود. توی جوب ها.توی سطل آشغال ها. هیچ سالی
مثل امسال این همه شجریان ببار ای بارون ببار نمی خواند. هیچ سالی این همه اتوبوس
ها غمگین نبود. هیچ سالی این همه گرم نبود پاییزش. اینقدر گرم که دست هام یخ بزند
و تنم داغ ِ داغ. هیچ سالی اینقدر سنگین نبودم. شاید از شعر. این همه شعری که هر
روز دارد توی من متراکم می شود و نمی ریزد. هی دارد جمع می شود توی گلویم و شاید
یک روز دکترها فکر کنند گواتر گرفته ام. این همه واژه که می نشیند روی دست هام.
امسال خیلی پائیز
است. امسال خیلی قرمز است. خیلی زرد است. خیلی برگ است. امسال خیلی اندوه است.
اندوه می آید توی قلبم و فشارش می دهد. امسال خیلی آدم ها نیستند. امسال خیلی یک
چیزهایی هست. یک چیزهایی نیست. امسال یک جوری است. فکر کنم خیلی پائیز است.
شنبه نهم آذری که
خیلی خیلی اندوه بود.
نوشته شده توسط:بی بی
امروز با کچوئیان حرف زدم. خیلی اتفاقی دیدمش. داشت از سلف می رفت طرف اتاقش. برعکس همیشه با کسی نبود. برعکس همیشه دوره اش نکرده بودند آدم ها. صاف آمد جلوی راه من. بهش گفتم که می خواهم باهاش حرف بزنم. گفت خب الان بگو. هول شدم. این چند وقت دوست داشتم حرف بزنم اما نمی دانستم چی می خواهم بگویم. کمی که فکر کردم گفتم من به هم می ریزم. هی به هم می ریزم. بعدش حرف های خیلی خوبی زد.حرف هایی که شکه شدم از شنیدنشان. حرف هایی که باید می شنیدم. تک تکشان را. گفت آدم ها وقتی یک چیزی را قبول کردند دیگر نباید درش شک کنند. یک حدیث از امام علی گفت و این ها را پشت بندش. گفت ابزار رسیدن به آن مهم نیست. مسئله این است که اگر بخواهی شک کنی، در همه چیز و برای همیشه شک می کنی. حرف دیگری هم زد که میخکوبم کرد. گفت آدم ها وقتی به یک چیزی می رسند سریع باید بهش عمل کنند. آن وقت است که شناختشان کامل می شود. یعنی هر آگاهی ای لزوما منجر به عمل نمی شود و تا زمانیکه بهش عمل نشود، انگاری که یک شناخت ناقص است.
کچوئیان خوب مرا می شناسد. خوب سیر تغییراتم را می داند. حرف هایی که می زد همانی بود که باید می شنیدم. شاید ده دقیقه طول کشید. اما پُر شدم. خیلی پُر!
سر کلاسش هم حرف های قشنگی می زد.می گفت بچه ها تا بچه اند، با جهان وحدت وجودی دارند و هرچقدر بزرگ می شوند همین طوری یک شکافی می افتد بین خودشان و جهان و دوتا می شوند از جهان. باز دلم بچه خواست! بدجوری!( این هم لحن دارد)
چهارشنبه ششم آذر هشتاد و هفت. یک روزی که اینترنتم خراب شد و به پنچ نفر زنگ زدم تا یک ایمیلی بهت بدهند و بگویند که بهم بزنگی تا برنامه ی فردا را هماهنگ کنیم. تا حالا هم که زنگ نزده ای. انگار قرار نیست زنگ هم بزنی اصلا.
نوشته شده توسط:بی بی
امروز روز چهارمی
است که نامه مینویسم. اما امروز بدون شک یک روز نبود. خیلی بیشتر بود از یک
روز. دیروز هم بدون شک یک روز نبود. خیلی کمتر بود از یک روز. سهشنبهها واقعا
برنامهی فشردهای دارم. سه تا کلاس دانشگاه. یک کلاس شعر. به علاوهی جلسهی گروه
درمانی روانکاویام. به این خاطر کلی اتفاق میافتد توی همین یک روز. گاهی این طور
میشود. مثلا حتی توی یک هفته. به سارا گفتم میفهمی من از هفتهی پیش تا به حال
چقدر تغییر کردهام. گفت آره. سارا یک دختری است که اگر ببینیش فکر میکنی که هیچ
ربطی به من ندارد. فکر می کنی اصلا نمیشود که ما با هم دوست باشیم. نمیدانم چه
شد که به هم نزدیک شدیم. احتمالا سر واحد روش تحقیق عملیام که باهاش کیس استادی
کردم و کل زندگیش را برایم گفت. سر حرفهایم. حرفهایی که شاید حس میکرد متفاوت
است با حرفهای دیگران. میگفت من با تو همذات پنداری میکنم. بحث میکردیم با
هم. روراست بودم با او هم. شاید تعجب میکرد از این همه روراستی من. امروز از
تربیت بدنی که برگشتم، وقتی مرا دید، کلی دست تکان داد. گفت وقتی پشت دانشکده
داشتم سیگار میکشیدم بهت فکر میکردم. یک بار در بارهی کاریزما حرف زدیم. اینکه
من تا به حال نداشته بودمش اما احساس میکنم تازگیها دارمش. کاریزما را دارم. گفت
شیطون کاریزما کارش را کرد ها. شوخی میکرد. اما بابا همیشه میگوید که شوخی
زیربنای جدی دارد. کلی حرف زدیم. آخرش که داشتم میرفتم گفتم آرام شدی؟ گفت نمیدانم
باید ازت دور شوم بعد بگویم. گفتم این روزها آنقدر آرامش دارم که فقط دوست دارم
تقسیماش کنم با آدمها. بدهمش بهشان. و اینجا بود که پرسیدم تغییر کردهام یا
نه. دارم تقسیم میکنم این آرامش را. نمیدانم چه طور میشود که آدمها به تورم میخورند.
صبحتر که رفتم به فاطمه خودنویس را بدهم هم، همینطور شد. ده دقیقهای بیشتر
نمانده بود به کلاس بعد. خودنویس را پرت کردم تقریبا. چون نمیگرفت. نمیفهمید بهش
لطف نمیکنم. نمیفهمید وقتی میگویم نمیتوانم دیگر باهاش بنویسم یعنی چه. بعد هم
بُغ کرد. وقتی از دستش در رفتم و دوید دنبالم و گفت که میبرد برای چند روز و پس
میآورد. آن وقت بُغ کرد. دستش را گرفتم. رفتیم پشت دانشکده و کمی حرف زد. فاطمه
از آن آدمهایی است که همهی مردم را از روی محبت نگاه میکند. هیچ قاعدهی دیگری
هم ندارد. این طور میشود که هی میزنند پس کلهاش. بهش گفتم آدمها بر اساس
قاعدههای اخلاقی با هم رفتار میکنند، تو از روی محبت. نتیجهی هر دو یک رفتار
اخلاقی میشود. اما وقتی تو متوجه میشوی که منشا این رفتار اخلاقی این همه فرق
دارد، این طور ناراحت میشوی. فاطمه تایید کرد. گفت خوب فهمیدهای. گفت باز هم
بگو. کمی گفتم. دستش را که گرفتم تقسیم شد این آرامش. این آرامشی که نمیدانم چقدر
قرار است دوام بیاورد برای خودم.
امروز آدمها را گیج
و گنگ نگاه میکردم. انگار که برای اولین بار است. انگار که تا به حال آدم ندیدهام.
حرکاتشان، خندههاشان، حالت صورتشان، همه را اولین بار بود میدیدم. آن وقت اگر
یک آشنایی مرا میدید که توی صف غذا آن طور با حیرت دارم به اطرافم نگاه میکنم؛
اگر بهم میخندید و سلام میکرد و احوالپرسی؛ مجبور بودم بشناسمش. در حالی که
قیافهی او هم مثل همهی صورتهای دیگر عجیب بود. میخندیدم به زور و این حیرت را
دور میکردم و سلام میدادم. آدمها مجبوراند. مجبوریم آشنا که میبینیم سلام
کنیم و احوالپرسی. مجبوریم جواب خوبی را ممنون بدهیم، با آنکه حالمان بد است.
مجبوریم در کلاسهای درس بنشینیم و ساکت و صامت گوش کنیم. مجبوریم. مجبوریم. انگار
آفریده شدهایم که مجبور باشیم ...
طولانی شد. هنوز هم
حرف بود. اما میگذارم برای بعد. دکتر صنعتی امروز خیلی حرفهای خوبی زد. بعد. بعد.
نوشته شده توسط:بی بی
من گاهی این طور می
شوم. گفته بودم که. گاهی پیش می آید که می نویسم. تمام زندگی ام را می نویسم.
داستان می کنم. کلمه می کنم. می ریزم توی این صفحه های سیاه. می کوبم روی این دکمه
های تقسیم شده که مثل شکلات اند. مثل آن شکلات " ما" که بچگی مامان قایم
می کرد طبقه های بالای یخچال. روی عکسش یک گاو خوشگل بود. یک گاوی که از ته دل
خوشحال بود. بچگی ها زیاد شکلات نمی خوردیم. بچگی ها سوسیس و کالباس هم زیاد نمی
خوردیم. گوجه سبزها را تقسیم می کردیم. بابا که می خرید؛ آن سال های اول میثم بعد
هم فاطمه، دانه دانه بین پنج تامان تقسیم می کرد. همه سهم مساوی داشتند. همه باید
یک اندازه می خوردند. و همیشه همه چیز کم بود. و چقدر هم خوشمزه. همیشه چیزهای کم
خوشمزه تر اند. چیزهای دور، چیزهای دست نیافتنی، لذت بخش تر اند. شاید به این خاطر
است که آدم ها عاشقم می شوند. چون می دادند من بهشان جواب مثبت نمی دهم. بعد هم می
آیند کلی فحش می دهند. امشب یکیشان چیزهایی عصبانی ای برایم فرستاد. من فقط ازش
حلالیت خواستم. اما گفت که من دروغ می گویم و ترسویم و الخ. مهم نیست. برایم حرف
هایش مهم نیست. اما حسابی آزارش داده ام. گفت که آدم ها را له می کنم. من هم خوشحال
بودم و هم ناراحت. اینکه آدم این همه قدرت داشته باشد که بتواند له کند مایه ی
دلگرمی است. می گفت آدم ها برایم مهم نیستند. این هم، هم خوشحالم کرد هم ناراحت.
اینکه خودم اینقدر پایم سفت است که دیگر آدم ها مهم نیستند خوب است، اما او خیلی چیزها را نمی داند. مثلا نمی داند که می خواهم خودنویسم را بدهم
به فاطمه. چون آن روز خیلی دوستش داشت. و نمی داند که چقدر ناراحت بودم از خودم که
چرا همان لحظه بهش ندادم. این خودنویسی را که پارسال همین روزها بود که کسی بهم
هدیه کرد و من باهاش ازدواج کردم. با این خودنویسم ازدواج کردم و هر شب قبل از
خواب روی دفتر گزارش روزانه ام عشقبازی می کردیم. اما حالا نمی توانم دیگر باهاش
بنویسم. چون فاطمه دوستش دارد. او نمی فهمد که حلالیت خواستنم واقعی است. فکر
می کند دروغ می گویم. نمی فهمد چقدر ناراحتم از اینکه عاشقم شده اند، عاشقشان کرده
ام شاید. توی مغز او این چیزها نمی رود. و این آرامشی که دارم، این آرامشی که این
روزها دارم، می ترسم باز هم مثل پارسال، مثل پارسال همین موقع ها، بدون آنکه بفهمم
کی و کجا، گم شود. و من باز هم بشوم همان زهرای تنها، زهرای تنها نه! زهرای بی کس.
که حتی می خواست از خدا هم تنهاتر باشد...
چهار آذر هشتاد و هفت
با اغماض چون نیم ساعت ازش گذشته
دوشنبه ای که کامل در
خانه بودم و هیچ کار مفیدی انجام ندادم جز اینکه کلی با ماما حرف زدم و باهاش رفتم
استخر. بعد وقتی خودم را انداختم توی حوض آب سرد، سرم کلی گیج رفت. یاد سرگیجه های
قلیان و سیگار افتادم و چقدر هم دوست داشتم این سرگیجه را. سرگیجه خیلی خوب است.
خیلی کیف دارد. دوست می دارم.
نوشته شده توسط:بی بی
امروز صبح آن قدر خوشحال بودم که فکر می کردم هیچ چیزی
نمی تواند ناراحتم کند. دختر عمویم که نوزاد بود، وقتی توی کالسکه اش باهاش بازی
می کردی، یک صدایی از ته حلقش در می آورد که یک اسمی هم دارد اما یادم نیست. خلاصه
اینکه از ته دل می خندید. من هم امروز همین طور بودم. اصلا توی دلم غنج می رفت.
نمی دانی چقدر خوشحال بودم. هیچ اتفاقی هم نیفتاده بود. اما دلم غنج می رفت و دوست
داشتم قهقه بزنم. بلند بلند بخندم. و حس می کردم که همه ی این آدم ها را دوست
دارم. حس می کردم همه ی چیزها را دوست دارم. حس می کردم این دانشکده را، با تمام
درهاش و موزاییک هاش و بُردهاش و کلاس هاش دوست دارم. حس می کردم به همه ی آدم ها
انرژی می دهم. حس می کردم این همه انرژی ای که تویم جمع شده، این همه زیاد را، باید
تقسیمش کنم با دیگران. اینقدر زیاد هم هست که تا آخر عمرم انرژی دارم. اما مثل یک
بادکنکی که سوراخ بشود، هی کم باد شدم و کم باد. هرچه گذشت بیشتر کم باد شدم. بعد
وقتی می رفتم توی اتاق انجمن علمی، آدم ها یخه ام را می گرفتند و تمام انرژی ام را
می مکیدند. بعد وقتی با آدم ها حرف می زدم ازشان بیزار بودم. باور کن من امروز
خیلی خوشحال بودم. اما بعدش نمی دانم کی، چی، سوراخم کرد. اینقدر سوراخ شدم که
رفتم پشت دانشکده و هوا تازه کردم. اینقدر بعدترش سوراخ سوراخ شده بودم که یک پایی
پیدا کردم و افتادم روش و شروع کردم به گریه. تکه تکه شدم و با معصوم حرف زدم. حرف
زدم و او گفت که من چرا می گفتم نمی خواهم بروم توی قالب سنت. به معصوم می گفتم که
دارد سال می گردد. من باز هم به هم ریخته ام. باز هم همین موقع ها شده و من دارم یک
چیزهایی توی دلم احساس می کنم، احساس نمی کنم. باز هم هوا سرد شده. انگار همه چیز
زیر سر سرما است...
مادر بزرگ مریم مُرد.
امروز دوست داشتم بچه
داشته باشم. دوست داشتم یک بچه ای مثل همانی که توی اتوبوس بود، همان پسری که از
خواب بیدار شده بود و پشت سر مادرش غر غر می کرد داشته باشم. یا مثل آن دختر کاپشن
قرمز، که طول اتوبوس را می دوید تا به باباش برسد. اما دوست داشتم تنها بچه ی خودم
باشد. فقط مال خودم باشد.ُ از وجود خودم تنها. از وجود من باشد و پشت سرم هی بگوید
مامان ..مامان... اما فقط مال من باشد. هیچ وقت هم نگوید بابا...بابا... می خواستم
فقط مال من باشد... آخ! چقدر دلم بچه می خواهد. بچه ی خودم تنها!
وقتی می آمدم توی
انجمن علمی، آدم ها موشک کاغذی هاشان را پرت کردند طرفم. من را با موشک های کاغذی
شان سوراخ سوراخ کردند و تمام باد ِ انرژی ام خالی شد.
و من فکر می کردم که
سال دارد می گردد. روی تمام اتفاق های پارسال.
پی نوشت: دارم خودم
را شخم می زنم. دارم گذشته را مرور می کنم توی این سطرها. دوره می کنم. فقط دارم
این کار را می کنم با نامه هایم. همین! می فهمید که؟
سوم آذر هشتاد و هفت
یک روزی که خیلی صبر
کردم تا وقت نوشتنم برسد